خرید بک لینک
هروقت به جاده دلتنگی هام سر میزنم یاد بلاگفا میوفتم.اینجا برام یادآور روزهای قشنگیه. یاداور دوران بچگی، نوجوونی، بی خبری، حتی خوشبخت بودن؟ اره.مهستی داره میخونه و من پرت شدم تو دوران گذشته، زمانی که از صبح تا شب بلاگفا رو زیر و رو میکردم و درک درستی از زندگی نداشتم. زندگیم یه قاب قشنگ داشت و منم تو اون قاب خوش بودم،ولی از وقتی مامان رفت اون قاب هم شکست و چند تکه شد، هرتکه جایی رفت. من و بابا اینجا. خواهرم کیلومترها دور و مامان زیر خروارها خاک.میدونی مامان؟ همه دلتنگی هام به تو ختم میشه و کاش سهم من از داشتن تو بیشتر بود.زنده ام، درس میخونم، کار میکنم، کارهای خونه رو انجام میدم، تفریح میکنم ولی دلم تنگه، کاش میتونستم یکبار دیگه بغلت کنم و صدات کنم... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر نوروزی تاريخ: سه شنبه 28 شهريور 1402 ساعت: 18:16

همیشه که نباید بیام اینجا از غم بگمیکبار هم از حال خوبم بگمیه راهی رو شروع کردم که سخته، باید تلاش کنم براش اما با علاقهی من جوره..حالم باهاش خوبهقول میدم ادامه بدم تا به موفقیت برسم، مامانم داره منو میبینه مگه نه؟مامان جانم جات خیلی خالیه این روزا.. احساس نیازم به وجودت روز به روز بیشتر میشه...هی میگم کاش مامانم بود..اگه تو بودی به هیچکس احتیاج نبود، مطمئنم تمام قد پشت من و ارزوها و هدفای من میایستادی و حمایتم میکردیاگه بودی با هم میتونستیم خیلی کارها بکنیم.. من خیلی رو بودنت حساب کرده بودم ماماناما نشد.. مامان حواست هست ۷ روز دیگه میشه ۴ سال که نیستی؟چقدر عجله داشتی برای دور شدن از ما مامانی...هیچکس بجز منو بابا باور نمیکنه که ما تورو میبینیم تو خونه.. تو بیداری...بدون توهم...من واقعا میبینمت مامانوقتی میای تو خوابم گرمای اغوشت رو حس میکنم..می بوسمت ولی هرگز پوست سردت رو سنگ غسال خونه از خاطرم نمیره..هنوز سردی پوستت رو حس میکنم و وجودم یخ میزنهبه خیلی چیزا فکر میکنم، به اینکه اگه تو بودی چجوری مهنا رو دوست داشتی؟راستی مامان بهت گفتم مهنا از هشت ماهگی تو رو میشناخت؟ از همون موقع عکستو رو بک گراند گوشی بابا میبوستتو رو میشناسه..منتظرته..مدام به عکست نگاه میکنه..گاهی فکر میکنم شاید شما همدیگر رو دیدین..برام عجیب و دردناکه مامان...خیلی حرف دارما مامان...چرا بابا اینقدر انرژی منفی میده به من؟ خیلی اذیتم میکنه..دلم میشکنه..جدا میگم..مامان به دعات احتیاج دارم..مواظبمی دیگه مامان مگه نه؟بی معرفت...چهارسال مارو ول کردی رفتی نگفتی چه به سر دختر نازنازیم میاد؟ خیلی قوی شدما مامان...خیلی... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر نوروزی تاريخ: دوشنبه 6 تير 1401 ساعت: 0:18

به شدت عصبانی، دلگیر، ناراحت و خستهماین شرایط مردم آبادان دل ادم رو خون میکنه..این سمت کشور عزیزان ملت زیر خروارها خاک، اون سمت جشن و سرود یه عده دیگهاگر ورزشگاه ازادی رو خود ج.ا ساخته بود بی شک اوار میشد رو سرشون و میشه گفت یه پاکسازی نسبی میشد ://چرا این روزگار اینقدر نامهربونه با ما ایرانیها؟ گناه این مردم چی بوده ..این همه درد تا به کی...اینکه نمیدونی چه زمان، تو کدوم حادثه از پیش تعیین شده، نوبت ما میرسه دردناکهبه قول همایون جان شجریان، نه پای رفتن از این شهر نه طاقتی که بمانم...روزگار عجیبیست نازنین ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر نوروزی تاريخ: دوشنبه 6 تير 1401 ساعت: 0:18

" این متن رو نخونید لطفا "خدایا نجاتم بده از این روزای جهنمی..حس خفگی دارم حس فشردگی قلبم..بغض..نفسم میگیرهمن چجور زنده موندم از اون حجم از غم و غصهیعنی ۴ سال پیش، مثل  امشب اخرین شب زندگی مامانم بود؟خدایا چرا من لحظه به لحظهاش رو یادمه..چرا از جلو چشمم نمیرهخدایا توروخدا.. دارم دیوونه میشم..چهارسال شد ولی چرا دردش کمتر نمیشه؟کلمه به کلمه حرفایی که زدیم با مامان...لحظه به لحظه زجری که تو اون ۳ روز از روز تصادف تا خاکسپاری کشیدم..چرا نمیره از ذهنم بیرون؟حرفایی که با محمد زدیم بعد ۵ روز..دلداری دادن ها چرا فراموشم نمیشه؟ محمد کاش بودی...کاش بودی بی معرفتیعنی هیچی به یادت نمونده؟ حالت دست کمی از حال من نداشتا...کجایی تو بی معرفتدلم میخواد مرثیه بخونم و گریه کنم..این حق رو دارم مگه نه؟ حق دارم اینقدر گریه کنم که چشمام چیزی رو نبینه ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر نوروزی تاريخ: دوشنبه 6 تير 1401 ساعت: 0:18

6 دی ماه 1398...18 ساله ام...اینقدر زود که مثل یه خواب بود...خیلی چیزارو تجربه کردم...خیلی چیزا دیدم که حتی فکر میکنم خارج از تحمل من بود...18 سالمه و یه زندگی رو میچرخونم...18 سالمه و مادر ندارم...18ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر نوروزی تاريخ: پنجشنبه 4 شهريور 1400 ساعت: 20:20

بیرون بودم آبجیم زنگ زد گفت کجایی ما داریم میایم خونه..گفتم وسط هفته؟ گفت آره..گفتم برید آخر هفته بیاین من الان بیرونم تازه اومدم..با کلی نِق زدن آخر برگشتم خونه...تو اتاق بودم که اومدنشون و با کلی سادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر نوروزی تاريخ: يکشنبه 27 بهمن 1398 ساعت: 19:07

انگار گذر زمان داره خیلی چیزا رو تو خودش حل میکنه ! نمیگم فراوش میکنه اما کم رنگش میکنه.. راست میگن قدیمیا هیچکس بعد از کسی نمرده ! اما زندگی هم نکرده.. دوست دارم بگذره...دارم سعی میکنم بلند شم ! پاشمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر نوروزی تاريخ: يکشنبه 11 آذر 1397 ساعت: 18:35

امسالم با همه خوبیا وبدیاش گذشت:/سالی ک شاید خعلیا خعلی تو زندگیشون تغییرات داشتن:)سالی پر از تجربه... سالی که برام خعلی فراز و نشیب داشت،خعلی چیزا یاد گرفتم و بازم خعلی چیزا برام شد درس عبرت...بهار امسالم داره از راه میرسه،نمیدونم بتونم بشم چیزی که خودم میخام یا نع؟...نمیدونم...خعلی محتاج دعاتون هسادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر نوروزی تاريخ: پنجشنبه 8 تير 1396 ساعت: 5:27

یکی بیاد منو ا دس ای قوم الظالمین نجات بده تا فنا نشدم بره! مُردیم ا بس رفتیم مهمونی و مُردیم ا بس مهمون اومد..حالا بازم خداروشکر ما ا و خانواده های"مامانمینا"نیسیم ک واس خودشونم کلاس میزارن ما ا اوناییم ک ولوم صدامون بالان و وختی میریم ی جا ا اولش همه ا دَمِ پِر(تیریپ شیرازی اومدم)میخندن تا آخرش ماادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر نوروزی تاريخ: پنجشنبه 8 تير 1396 ساعت: 5:27

ما همش درگیریم گرفتاریم,اقد دهنمون سرویس شده هنو کلی دیه ا فامیلامون مونده:((((امروز دیه بقول شیرازیا "کله کرده بودم بدو" آمو چرو ایقد ما فک و فامیل داریم؟! .. یه کوچه هس فقط 4 تا دایی بابام زندگی میکنن با دامادو..پسرو...95 نفر هستناوخت ما باس خونه تک تکشون بریم.. بالاخره ا ای کوچو اومدیم بیرون رفتیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر نوروزی تاريخ: پنجشنبه 8 تير 1396 ساعت: 5:27

همه کَس و همه چیز خوبه!..وزندگی هم روال عادیشو داره طی میکنه..منم با در نظر نگرفتن خیلی چیزآآآ میشه گفت در حالت خنثی هستم..ولی خیلی تعریفی هم نداره! .. فقط میگذره و من... +میگم حکم خدا چَکُ و پوز مسافرا با شیرازیا فرق میکنه،آمو تو آش ماس معلومه لوتی گری خعلی مسافر اومده ها آمو ای همه آدم کجو بوده؟ اادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر نوروزی تاريخ: پنجشنبه 8 تير 1396 ساعت: 5:27

خب ..بخام از اولش بگم،یه خانواده ای هستیم بسی خجسته بسی شاااد و خوشحال |: ینی در همه حالتی،همه جا،هر موقعیتی ما دویس تا سلفی داریم ! هر جا هم بریم مونوپاد(ب ِ قول برو بچ چوب سلفی) همراهمون هس ! مثلن وسط بزن و برقص یهو یکی از اون پشت داد میزنه بچا سلفـــــــی،همه حمله میکنیممدیونین فِک کنین منم |: بِادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر نوروزی تاريخ: پنجشنبه 8 تير 1396 ساعت: 5:27

سه ساله اینجا از هر دری مینویسم...سه ساله غصه هامو با بچه های اینجا درمیون گذاشتم.. خندیدم،سرکار گذاشتم..سرکار گذاشتنم..اذیت کردم..چرت نوشتم..کل کل کردم..خاطره نوشتم.. با یه سری خاطره ساختم.. بعضی وقتا شب تا صبح یه تیکه تایپ کردم..گاهی اوقات بی معرفتی کردم.. یه سریا رو ناراحت کردم،از یه سری ناراحت ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر نوروزی تاريخ: پنجشنبه 8 تير 1396 ساعت: 5:27

تضاد فرهنگی خیلی بدِ..اصن غیر قابل تحمله !+یه جور ب ِ ما نگا میکنن انگار ما کافریم یا بی ایمان مطلقیم..فقط فک میکنن ایمان تو چادر و نماز و روزه خلاصه میشه..خیلی ادای مذهبشون میشه..ولی همه اینا جا نماز اب کشیدنه! کسی کِ شعور نداره ایمان این مدلیش بخوره تو سرش..کسی ک ِ ب ِ قول خودش تحصیل کردس و استاد ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر نوروزی تاريخ: پنجشنبه 8 تير 1396 ساعت: 5:27

طرف هشتاد و خرده ای سالشه داره تنها تو ی روستایی زندگی میکنه ! اتفاقا بدون گاو هاش و مزرعشنمیتونه دووم بیاره!.. اونوقت من اگِ دو روز تو خونه تنها باشم قطع به یقین تجزیه میشم یا از گشنگی میمیرم! جالبتر اینکِ میگه امام زمان من بِ امید تو میخابم..ینی ته نکته بود این حرفشا! +دو س روز پیش دختر دایی اومد ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر نوروزی تاريخ: پنجشنبه 8 تير 1396 ساعت: 5:27

صفحه بندی