بیرون بودم آبجیم زنگ زد گفت کجایی ما داریم میایم خونه..گفتم وسط هفته؟ گفت آره..گفتم برید آخر هفته بیاین من الان بیرونم تازه اومدم..
با کلی نِق زدن آخر برگشتم خونه...تو اتاق بودم که اومدنشون و با کلی سر و صدا منو صدا زدن....رفتم بیرون دیدم دامادمون یه پرونده گفت جلوم گفت اینو برای ما ترجمه میکنی ؟
بازش کردم...یهو چشمام تار شد از شدت اشک یهو بعد کلی ناراحتی و غم و غصه،لبخند زندگی رو دیدم...
داشتم خاله میشدم :) عکس سونوگرافی بود...
تاحالا هیچوقت تو زندگیم تا این درجه خوشحال نشده بودم...خوشحال و در عین حال غمگین...
خوشحال از بابت معجزه ی زندگیمون بعد ۱ سال و اندی غم...
غمگین بابت نبود مامانم...این حالی که ما داریم تجربش میکنیم یکی از آرزوهای مامانم بود که همراهش زیر خروارها خاک دفن شد...
برچسب:
نویسنده: امیر نوروزی